تبليغاتX
سکوت آزاد
وقتی نمی توانی فریاد بزنی ناله نکن خاموش باش !!! قرنها نالیدن به کجا انجامید؟

- شب به خیر

- شب تو هم به خیر...

- پس چرا نمیخوابی؟

- دارم فکر می کنم.

- به چی؟

- به شب... به شب به خیر... به شبهایی که خوبن... خوشن... به گفتن همین جمله ناب: شب به خیر

- اوهوم... چی شده انقد به شب فکر می کنی حالا؟

- یکی از همین روزا یه اتفاقی می افته فک کن... یه روزی دیگه شب تموم میشه

و همه جا و همه چی میشه روز...

دیگه شبی نخواهد بود... فقط روز حاکم مطلق میشه... اونوقت... چه فاجعه ای

دیگه شبی نیست... دیگه نمیشه گفت شب به خیر.

- چقد فلسفه...

- چقد بی شبی... چه روزهایی که میان و میرن و نخواهی گفت شب به خیر...

- حالا  که اینجوریه از ته دل میگم شب به خیر.... با تمام وجود...

- مرسی عزیزم...ولی می دونی چی فاجعه تره؟

- چی؟

- اینکه هنوز شبها تموم نشدن و کسی رو نداریم بهش بگیم شب به خیر.



+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 19:8  توسط محمد اکبری  | 

 

توی ذهن سرما خورده اش هزار سنگ به گنجشک نخورده جریان دارد، لب و لوچه اش

خشکیده از هزار بوسه ای که به سیگارهای پابلند سفید زده.

تنش خسته از شریان های نامرئی نامردی دمسردی...

از رخت خواب بلند می شود و چای دم میکند و دوباره سیگاری کنار پنجره.

حال آن دختر تنهایی را دارد که دلش تنهایی و سکوت روستای کودکی را می خواهد

کمی کتاب جدیدش را ورق می زند و چشمهایش گرم می شود

شاید خواب به سراغش آمد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 21:48  توسط محمد اکبری  | 

 

فردا، فردا، فردا... فردا باید ۳ تا مشق بنویسم. از یک تا هزار برای ریاضیات.

تمرینات علوم را بدهم. امتحان دینی هم که دیگر هیچ...

فردا آقای قدیمی با من چه خواهد کرد. آقای قدیمی با آن هیکل ترسناکش

کاش مهربان بود با من...

همان روزهای اول مدرسه بود که مرا کناری کشید و گفت: پدرت مدیر مدرسه است

که باشد. فقط کافیست یک مشق ننویسی... با تو شوخی ندارم...

 مثل بچه های دیگر می زنمت. با همان چوب گیلاسی که بچه های دیگر را می زنم.

 هنوزم که هنوز است، آقای قدیمی در ذهنم ترسناک است. آن روز با همان چوبی

 که بچه های دیگر را زده بود تنبیهم کرد. هنوزم که هنوز است صدای خشن او را

میشنوم که پدرم را از دفتر مدرسه صدا کرد و گفت پسرت تکالیفش را انجام نداده است.

گریه ام بند نمی آمد. پدرم گفته بود شرمنده ام نکن، نا سلامتی تو پسر مدیر مدرسه ای...

این روزها که دیگر از پایان نامه ام دفاع کرده ام حس خوبی دارم. دستهایم هنوز می سوزد و

دلم می خواهد آن روز باز تکرار می شد تا به آقای قدیمی توضیح می دادم که چقدر

چقدر دوستش دارم... چقدر صدای خشنش و چقدر چوب گیلاسش را دوست دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 21:8  توسط محمد اکبری  | 

 

گاهی می خواهی اتفاق بیافتد...  نمی افتد

گاهی می خواهی اتفاق نیافتد...  می افتد...

اتفاق هایت اتفاق در اتفاق می شود...

قاط میزنی

بال بال میزنی

استرس میگیری

این پا و آن می شوی

دلهره

دعوا جنگ

جنگ

جنگ

محکوم میشوی به جنگیدن

محکوم میشوی به تردید

تردید

 تردید

تردید

محکوم به ترس

ترس

ترس

ترس

حاصل این زندگی برایت می شود

جنگ تردید ترس

و هیچ کس درکت نمی کند

که چقدر جنگیدی

چقدر مصمم بودی

و چقدر نترسیدی

باد در نی زار سوت می کشد

می روی که در باد و نیزار گم شوی و همراه باد زمزمه کنی...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 20:5  توسط محمد اکبری  | 

 

این روزها دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است

 بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم

 ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است...

به قول یاسر :

جایی میان آسمان و زمین

معلق مانده بودم

تا اینکه تو آمدی و

جاذبه ات...

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 21:33  توسط محمد اکبری  | 


انگار بهار اومده و بايد يه پست جديد بزارم

يه پست پرانرژي... پر حس... پر عشق...

اما نمي دونم چرا حس هاي خوب همش تو زمستون مياد سراغم

ميلي به بهار نيست به نو شدن به لباساي نو حس هاي نو

به خاله گفتم انگار ديگه عشقي نيست ديگه عاشقي نيست

خاله گفت خدا بزرگه دوباره عاشق مي شي دوباره عشق مياد سراغت...

كفشهامو مي پوشم و بندهاشو سفت مي بندم... مي زنم به كوه... مي زنم به بهار

اگه بهار عاشق نيست من عاشقش ميكنم... عاشقش ميشم... عاشق ميشم



+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1391ساعت 19:27  توسط محمد اکبری  | 


نویسنده داشت مرا می نوشت. قطعه ای از زندگی مرا . من بودم که می خواستم بروم خارج

 و فکر هایم به ریخته بود 

من بودم که عاشق هولیا شده بودم دختر زرتشتی صاحبخانه. 

من بودم که سر وسری با دختر صاحبخانه داشتم.

نویسنده حسابی یقه ام را چسبیده بود و همه اش پاپی من می شد. ذهنم را به آشوب کشیده بود.

سوال پیچم می کرد و نهیبم می زد که چرا...؟؟

نویسنده از تمام اسرار زندگیم خبر داشت... حتی از نامه ای که داخل آسانسور گذاشتم و فرستادم بالا...

نویسنده حتی گیر داده بود به هولیا که کجا رفتی چرا رفتی با که رفتی....

نویسنده همینطور داشت می نوشت مرا... 

 صبر و تحمل شخصیت داستان داشت تمام می شد...  لبریز شده بود حوصله اش

کشتم نویسنده را...


+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1390ساعت 9:36  توسط محمد اکبری  | 


خاله میگه نوشته های وبلاگت ارتباط مستقیمی با روحیات و حسهات دارن

آدم از نوشته هات میفهمه چه حالی داری و چیکارا می کنی. 

کی عاشق شدی و حسهای خیلی خوبی داری و کی سرت شلوغه و نوشته ات در حد

باید تو رو پیدا کنم...

شاید هنوزم دیر نیست...

 راست میگفت... این روزا سرم خیلی شلوغ بود. از روز 14 بهمن که روز تولدم بود و دوست

 داشتم یه پست خوب بزارم تا روز 3 اسفند که از پایان نامه ام دفاع کردم و 4 اسفند

 که امتحان دکتری دادم و هر روز و هر روز، روزای پر استرسی بودند و سخت میگذشتن و

 نمی گذشتن و همش فکرم مشغول بود و مامان و بابا یه چی می گفتن و رفقا یه چی 

میگفتن و  هر روز یه حسی می اومد سراغم.

خلاصه گذشت این روزا... و من باز میگم

باید تو رو پیدا کنم...

شاید هنوزم دیر نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 13:10  توسط محمد اکبری  | 


باید تو رو پیدا کنم...

شاید هنوزم دیر نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 15:3  توسط محمد اکبری  | 

 

ازت یک خواهشی دارم...

 

تو هم چیزی بخواه از من...

+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1390ساعت 8:56  توسط محمد اکبری  | 


چی بنویسم...


چی بنویسم که خوشحالت کنه وقتی...


وقتی کلمات غمگینن...


خوشحال باش... 


سعی میکنم خوشحال باشم... 


...



پسا نوشت : دوست ندارم چیزی بنویسم که خودمم ندونم چی شد اما وقتی 

همه چیز اینجوریه کاریش نمیشه کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 15:43  توسط محمد اکبری  | 


شب یلداست. دلت باید قرص باشه. تنگ نشه برای کسی و حس تنهایی نیاد سراغت.
عاشق هستی که هستی عوضش تنها هم هستی... بابا زنگ می زنه مثل همیشه
پر انرژی و گرم سلام میده. میگه سلام محمد جان. از وقتی از هم دور شدیم بهم میگه
 محمد جان. این بیشتر دلمو تنگ میکنه براش. بهش امیدواری می دم. میگم همه چی
خوبه. هوا هر چند کمی سرد شده عوضش دلمون گرمه. میگم که نگران نباشه...
میگم که همه چی بالاخره درست میشه. میگه شب یلداست کاش اینجا بودی. براتون
 آجیل خریده بودم بدون تو که نمی چسبه... میگم دیگه اینجوریاس دیگه کاریش نمیشه
کرد. عاشقتون می مونم و تنهایی رو فراموش میکنم... شاید که این یلدا که تموم شد
سردی ها هم تموم بشه و ناجوانمردیهای این سرما بسی کم شود شاید...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 8:39  توسط محمد اکبری  | 

 

من مثل یه آدم برفی

سفید

  پاک

مضحک

 ساکت

 مقاوم

 سرپا

  و تنها

تو مثل بهار

سبز

زیبا

سرد

گرم

دمدمی

پر حس

عاشق

سر به زیر

و چه دیر فهمیدیم فلسفه زندگی را...

هیچ آدم برفی به بهار نمی رسد... 

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1390ساعت 9:6  توسط محمد اکبری  | 


وقتی اینجوری قشنگ داره برف می باره و خیلی آروم تبدیل به بارون می شه...

وقتی برف های روی ماشینمو صبح زود کنار می زنم و دستام یخ می زنه

و یاد کودکی هام می افتم

وقتی اینجوری خیلی ساده کلی حس خوب میاد سراغم...

باز یاد نوستالوژی های زندگی ام می افتم

برف

کودکی

سردی

یخ...

امروز که بعد از مدتها رفتم دانشگاه که جایزه ی داستان نویسی رو بگیرم

حس کردم دانشگاه هم برام نوستالوزی شده

امروز... امروز...

وقتی از دانشگاه زدم بیرون و با ماشین آروم آروم حرکت کردم و 

برف تماشا کردم

یه لحظه اشک رو گونه هام سبز شد و خواستم گریه کنم...

تنها.... تو خیابون... زیر برف...

نمی دونم چرا... نمی دونم چرا اینقدر حساس شدم.. عاشق شدم...

چقدر نوستالوژی چقدر حس... چقدر عشق...

وقتی اینجوری قشنگ برف می باره و خیلی آروم تبدیل به بارون می شه

منم دلم می خواد برف بشم بارون بشم ببارم...

دوست دارم حس بشم لحظه بشم بمونم بمیرم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1390ساعت 18:5  توسط محمد اکبری  | 

 

وارد ایستگاه مترو می شوم . دختری پیچیده در چادری سیاه جلوتر حرکت میکند.

چادرش و راه رفتنش آشناست. میخواهم قیافه اش را ببینم ولی سیل جمعیت نمی گذارد

بهش برسم. مردی پرتقال پوست می کند. بویش فضا را می گیرد. دختر همچنان می رود و

می پیچد سمت راست قسمت بانوان.

همین طور می رود و می رود. حس می کنم می خواهد روی آخرین صندلی ایستگاه بنشیند

ولی انگار میل به ایستادن ندارد و نمی خواهد رویش را به این سو بچرخاند.

باز می رود و می رود و وقتی به دیوار می رسد کمی مکث می کند و توی تونل را نگاه می کند

آرام روی ریل می پرد و می رود و می رود... به سمت تاریکی.

مادرم گفته باید ازدواج کنم ولی انگار کسی نیست عاشق من شود...

همه در تاریکی رفته اند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1390ساعت 15:59  توسط محمد اکبری  |